مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
285
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بسته بود ، بدرآمد و با قبطان گفت : آيا گوهر و خداوند گوهر را آوردى يا نه ؟ قبطان گفت : آرى هردو را آوردهام . دخترك گفت : گوهر به من ده . پس گوهر بگرفت و بازگشت . و ملك آن شهر ، رسيدن قبطان بدانست . بملاقات او بيرون آمده ، به او گفت : ترا سفر چگونه بود ؟ قبطان گفت : سفرى بود مبارك . در اين سفر كشتى بگرفتم كه چهل و يك تن مسلمانان در آن كشتى بودند . ملك ، ايشان را بخواست . چون حاضر آوردند ، نخست بيكى از ايشان گفت : اى مسلمان ، از كجا هستى ؟ گفت : از اسكندريه هستم . پس سياف را بكشتن او بفرمود و سياف ، او را بكشت . و تا چهلمين تن ، يك يك را پيش آورده ، بكشت و علاء الدين در آخر ايستاده بود . آنگاه علاء الدين را پيش خواسته ، ازو پرسيد كه : تو از كدام شهرى ؟ علاء الدين گفت : از اسكندريه هستم . پس سياف را بكشتن او نيز بفرمود . سياف تيغ بلند كرد ، خواست او را بكشد . ناگاه عجوزى با هيبت برسيد . ملك بتعظيم او بر پاى خاست . پس عجوز گفت : اى ملك ، به تو نگفتم هروقت قبطان ، اسيران بياورد ، يكى دو تا از براى خدمت دير نگاه دار ؟ ملك گفت : اى مادر ، كاش ساعتى زودتر آمده بودى . و لكن اى مادر ، يكى از اسيران را هنوز نكشتهام . او را از براى خدمت دير بگير . پس عجوز روى بعلاء الدين كرده ، به او گفت : آيا خدمت دير مىكنى يا بگذارم ملك ، ترا نيز بكشد ؟ علاء الدين گفت كه : بدير اندر خدمت كنم . آنگاه عجوز ، علاء الدين را گرفته ، از ديوان بدر برد و بكنيسهاش درآورد . و علاء الدين بعجوز گفت : چه خدمت بايدم كرد ؟ عجوز گفت : هرصبح ، پنج استر برداشته ، به بيشه رو و هيزمهاى خشك بريده ، باستران بار كن و بمطبخ دير بياور . پس از آن ، فرشها را برچيده ، رخام و مرمر دير را پاك كن و بمطبخ دى بياور . پس از آن فرشها را گسترده ، جارويش بزن و آنگاه نصف خروار گندم پاك كرده ، آردش كن . پس از آن خميرش كرده و از براى دير ، نان بپز و وزنه عدس نيز گرفته ، پاكش بكن و او را نيكو بپز . پس از آن چهار حوض دير را پر از آب كن . آنگاه چمچه برداشته ، سيصد و شصت كاسه را آب كن و نان در آنها خورد كرده و عدس